تبليغاتX
بهار زندگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 12:47  توسط مونا  | 

 

اگر انسانها بدانند فرصت با هم بودنشان چقدر

 

محدود است، محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود

 

می شود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:23  توسط مونا  | 

دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب

كرد سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوی...


دنيا را در يك دانه شن ببين و بهشت را در

شاخه گلي وحشي بي نهايت را در كف دستان

خود نگه دار و ابديت را در لحظه اي... همين بس

 كه ديروز مثل اين روزها نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:12  توسط مونا  | 

میلاد فاطمه زهرا دختر نبی اکرم بر همگانی مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:17  توسط مونا  | 

بودن یا نبودن

گفتي از ياد تو مي رم   نه عزيزم مگه مي شه

به جا چشمام قلبم اما پيش تو ست تا هميشه

فاصله بين من و تو تا كجا دنباله داره . . . . . .

قسمت اين بود كه جدا بمونيم از هم تا هميشه

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران/رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي/تو بمان و دگران واي بحال دگران
مي‌روم تا كه به صاحبنظري باز رسم/محرم ما نبود ديده‌ي كوته‌نظران
دلِ چون آينه‌ي اهل صفا مي‌شكنند/كه ز خود بي‌خبرند اين زخدا بي‌خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن/كاين بود عاقبت كار جهان گذران
شهريارا غم آوارگي و در بــــدري/شورها در دلم انگيخته چون نوسفـــران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:43  توسط مونا  | 

 

شعر راز زندگي از كتاب به قول پرستو:
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگي
لب زخنده بستن است
گوشه اي درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگي شكفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوي غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش مي رسد
تو چه فكر ميكني
كدام يك درست گفته اند
من فكر مي كنم گل به راز زندگي اشاره كرده است
هر چه باشد اوگل است
گل يكي دو پيرهن بيشتر ز غنچه پاره كرده است!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:58  توسط مونا  | 

كارت

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:25  توسط مونا  | 

زندگی زیباست

گرچه بعضی وقتها دردآور است ولی.......

باید آنقدر قوی بود و بتوان با مشکلات جنگید .......

با آرزوی اعتماد به نفس بالا برای همه شما عزیزان.......

خدایا تو یاری کن.........

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:16  توسط مونا  | 

عــمــر آدمـی یک نفس است

 

آن نفس از برای یک هم نفس است

 

گــر نفسی با نفسی هم نفس است

 

آن نفس از برای یک عمر بس است

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:29  توسط مونا  | 

تقديم به همه گلهاي هميشه بهار ساحل آرامش

 

      اي عشق همه بهانه از توست **** من خاموشم اين ترانه از توست


را ه های به دست آوردن آرامش

 

1- جلوی گریه خود را نگیرید و گه گاهی گریه كنید.

2- دست كم روزی 15 دقیقه را در سكوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود و نیز چیزهایی كه دارید فكر كنید. سكوت عصاره‌ ی آرامش است، با زور نمی‌ توان آن را ایجاد كرد، باید زمانی كه فرا رسید آن را بپذیرید. اگر برایتان امکان دارد دست كم روزی یك ساعت، تنها به اتاقی بروید و در را به روی خود ببندید.

3- افراد آرام به خود می ‌گویند كه برای تغییر گذشته كاری نمی ‌توان كرد، آنگاه از فكر ادامه زندگی لذت می ‌برند.

4- وقتی احساس می ‌كنید كه سرتان پر از فكرهای جور و واجور است و جای خالی در آن نیست، با قدم زدن، آنها را پاك كنید.

5- اگر نتوانید كسی را ببخشید، افكار خشمگین‌ تان شما را برای همیشه با این افراد مرتبط خواهد كرد. شاد كردن دیگران، باعث آرامش می ‌شود.

6- آرامش را از كودكان بیاموزید، ببینید كه چگونه در همان لحظه‌ ای كه هستند، زندگی می‌ كنند و لذت می ‌برند.

7- از همان كه هستید راضی باشید، در این صورت احساس آرامش بیشتری می‌ كنید.

8- هرچه اكسیژن بیشتری به شما برسد، آرام‌ تر خواهید شد، خوب است در محل كار و زندگی خود گیاهی نگه دارید.

9- مهم نیست كه با شما مؤدبانه برخورد كنند یا نه، برخورد مؤدبانه‌ ی شما، باعث ایجاد آرامی و احساس خوبی در شما خواهد شد.

10- سرعت حركت شما با احساستان رابطه‌ ای مستقیم دارد، آرام راه بروید و حركات بدن خود را آرام ‌تر كنید، طولی نمی‌ كشد كه آرام خواهید شد. گاهی می ‌توانید برای رسیدن به آرامش، دراز بكشید، عضلات خود را شل كنید و به هیچ چیز فكر نكنید.

11- با حركات آرام و صحبت كردن شمرده، احساس آرامش را به جمع منتقل كنید. آیا تا به حال فرد آرامی را دیدید كه با صدای بلند صحبت كند؟

12- با شوخ طبعی به آرامش خود كمك كنید.

13- راحتی، یكی از عناصر مهم آرامش است، مثل دمای مناسب، صندلی راحت و لباس و كفش راحت.

هر چند وقت یك بار ساعتتان را کنار بگذارید و خود را از فشار زمان نجات دهید.

در آوردن كفش‌ها به كاهش فشار عصبی كمك می‌كند.

فشردن یك توپ كوچك، تنش‌های عصبی‌ را كه در انگشتان و دست‌های شما متمركز شده‌اند، خالی می ‌كند.

لباس‌های گشاد و راحت، باعث ایجاد راحتی و احساس آرامش می‌ شود.

14- لحظه‌ های زیبای زندگیتان را بنویسید و از آنها عكس و فیلم بگیرید، سپس بیشتر وقت‌ها آنها را به یاد آورید و درباره‌ شان فكر كنید و لذت ببرید.

15- هوای دریا، آب شور و صدای امواج، همگی باعث آرامش می ‌شوند، مسافرت به سواحل دریا را فراموش نكنید. تماشای ماهی‌ ها مثل خیره شدن به دریا، در شما ایجاد آرامش می ‌كند، زیرا ماهی‌ها آرام شنا می ‌كنند و آرام تنفس می‌ كنند.

16- آهسته غذا خوردن و جویدن، باعث تجدید قوای فكری و احساس آرامش خواهد شد.

17- برای تأثیر بیشتر و رسیدن به آرامش، در خود متمركز شوید و آرام نفس بكشید.

18- تمرین كنید كه آرامتر از حد معمول صحبت كنید، این كار خود به خود ضربان قلب و تنفستان را كم می‌ كند و به شما اجازه می‌دهد، ذهن و فكرتان را از بسیاری مسائل پاك كنید.

19- اگر به عقاید مذهبی و معنوی پایبند باشید، به یكی از با افتخارترین روش‌های رسیدن به آرامش خاطر رسیده ‌اید، آنگاه می‌ توانید بگویید، الا بذكر الله تطمئن القلوب . اگر از خدا دور افتاده‌اید، اكنون زمان آشتی است. داشتن یك تكیه‌ گاه معنوی در حد تعادل موجب آرامش می ‌شود.

20- احساسات و مشكلات  خود را به دیگران بگویید و آرامش بیشتری احساس كنید.

21- یكی از مهمترین مهارت‌ها در آرام بودن، فكر نكردن به مسائل كوچك است، دومین مهارت، كوچك شمردن تمام مسایل است.

22- شاد كردن دیگران، موجب آرامش می‌ شود. نمی ‌دانید چه لذتی دارد پول رستوران امشب را با توافق سایرین به یك كارتن خواب هدیه دهید. قدردانی كنید. دیگران را برای لطف كردن به خود تحت فشار قرار ندهید، لطف كه وظیفه نیست!

23- اگر می‌ دانستید كه : «سیگار كشیدن + ورزش نكردن = ا سترس ، اضطراب  و حذف آرامش»، هرگز سیگار نمی‌ كشیدید و ورزش  كردن را به تعویق نمی‌ انداختید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:32  توسط مونا  | 

 

یار با ما بی وفایی میکند ..


 بی سبب از ما جدایی میکند ..

 

  شمع جانم را بکشت آن بی وفا..


جای دیگر روشنایی میکند ..

 

 میکند با خویش خود بیگانگی..


با غریبان آشنایی میکند..

 

جو فروشست ،آن نگارسنگدل ..


با من ا و ، گندم نمایی میکند..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:15  توسط مونا  | 

زندگی راز گل سرخ است.

برای زندگی کردن نیازمند بودنم. زندگی دو روی دارد. رویه روز آفتابی و رویه روز ابری. باید ابرهای سیاه را در پستوی وجودم پنهان کنم و روشنی ها را به دیوار عمرم هدیه دهم. آن زمان که ابرهای سیاه بر سکوت دقایقم سلطه داشتند و دستان تنهایم در برابر صخره های سرنوشت به لرزش درآمده بودند و صدای شکستن امواج روحم، رگ های حیاتم را به ارتعاش وا می داشت؛ آن روزها قلبم صحنه کشمکش عقل و احساس بود. در آن لحظات غریبی و تنهایی کم کم زنگارهای آیینه امیدم با زمزمه های شیرین بودن صیقل یافت. من ایمان را به لحظه های خالی عمرم هدیه کرده بودم تا زنگار پنجره های گردوغبار گرفته را بزداید و اشک شوق را بر ساحت دلتنگی هایم جاری کند و باران مهر بر گل های همدلی ببارد و در رگ های خشک چوبی ام، شبنم عشق تراویدن آغاز کند و نوری از خورشید، امید در فانوس وجودم، قناری خسته روح را تسلی دهد و ماهی های شیشه ای احساسم بر خاکستر بی تفاوتی خود بنگرند و من با شکستن میله های ناامیدی بر دست بی وفای روزگار مهر ضربدر بزنم و بذر دوستی و محبت را در دل ها بنشانم تا با کویر پر از اضطراب خداحافظی کنم و بارانی ترین لحظه های زیستن را بر وجودم جاری نمایم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:0  توسط مونا  | 

انسان شناسی و عشق

تقدیم به تمامی دوستداران عشق و زیبایی
از پیدایش عالم، نیاز بود. از پیدایش عالم، عشق بود و از پیدایش عالم، نیاز درپی عشق، بود. از روزی که روح آگاهی یافت، عشق پدید آمد و از روزی که عشق پدید آمد، نیاز هم پدید آمد. روح تمامی عالم، درگیر این عشق و نیاز بوده و هست. رابطۀ تسلسل وار عشق و نیاز، به خلقت عالم و موجوداتش، انجامیده است. از مادر عشق و پدر نیاز، همۀ ما به دنیا آمده ایم. اگر عشق نمایانگر حضور و درک زیبایی هاست، نیاز نیز نمایانگر، میل به بودن با زیبایی ها و تصرف آن هاست زیرا به آن چه عشق نشانش داده، وابسته شده است. تصرفی واقعی که همانا حضور یافتن در زیبایی ست.
برای هر موجودی که به دنیا آمده است، روح کل، تاوان بسیار زیادی پرداخته است. آگاهی شاید، پاسخی به ناآگاهی بود اما خود، پاسخ عشق را طلبید. عشق نیز پاسخ نیاز را و نیاز هم، به پاسخ رنج جواب مثبت داد. هر کدام پاسخی طلبیدند و به ماهیتی جان دادند که به آن ها پاسخ گفت. روح هر بار که حقیقت خویش را مشاهده کرد، عاشق شد و چیزی خلق کرد. در این مسیر، دید، عاشق شد، سپس نیازمند به معشوق گردید و این ها تازه اول کار بود. بقی
ۀ کار را به رنج سپرد و رنجی که آگاه بود، صبر طلبید و به انتظار نشست. رنج در وجود هر ماهیتی، به فراخور حالش، از توانایی هایی که آن ماهیت داشت، بهره برد تا به آن چه نیروی زایندۀ او یعنی عشق، می خواست، برسد. در تمام این مسیر آگاهی شاهد بر رنج بود. آن شکلی از آگاهی که تقلای رنج در او صورت می گرفت، درکی از پدیدۀ رنج داشت و رنج می کشید. صبر و انتظار، مخلوقات رنج آگاهانه هستند زیرا هر مخلوقی، یک پاسخ است. پاسخی به سوالی که خود، پاسخ به سوال دیگری ست. این تسلسل پاسخ ها و سوال ها،به یک سوال ابدی می رسد که جواب آن، تمامی حوزۀ امکان است. سوال یک ماهیت بسیار غیر قابل درک ،در پی شناخت و آگاهی از خویش، منجر به خلقت عالم گشته است. درنتیجه هر ماهیتی ،از آن زمانی حقیقتاً خلق می شود که به این سوال رسیده و در پی یافتن پاسخ آن باشد: "من کیستم؟ من چیستم؟ "خلقت فردی او، از آن جا آغاز می گردد و در مقام خالق می ایستد. در این مقام درک می کند که چه بر عالم خلقت رفته است. زیرا همان خواست ها و درنتیجه همان پاسخ ها را از ذات خویش دریافت می کند. ذات ما همان ذات ریشه ای عالم است. اگر می خواهی که بدانی عالم چگونه بوجود آمده است، فقط سوال کن؛ جواب می آید زیرا از پیش آماده است.
هیچ موجودی این سوال را از خویش نمی کند مگر این که به مقام انسانی دست یافته باشد. انسانی که در پی این پاسخ باشد نیز در پی انسانیت است. انسانیت خلق دوبار
ۀ عالم است. انسانیت، راه رفته را، دوباره رفتن است. اما این بار به میل خویشتن، می رویم. هر انسانی حداقل یک باردر زندگی اش، آرزو می کند که ای کاش خداوند یک بار دیگر فرصت خلق شدن به او بدهد؛ اما این بار از وی بپرسد که چگونه می خواهد باشد و بر آن اساس او را خلق کند. این نیاز ریشه در ذات ما دارد و خواهش اصیل انسان، برای تحقق انسانیت است؛ برای رسیدن به محتوایی که با خود حمل می کند. وقتی انسان عمیقاً راضی ست، که به این خواستۀ اصیل خویش پاسخی درونی بدهد. نه این که با گرایش به اهداف بیرونی مانند شهرت، جاه و مقام به خلق خویشتن در اذهان دیگران بپردازد. هدف و خواست واقعی او، رسیدن به جاودانگی هست اما نه این که به واسطۀ زندگی کردن در دیگری، فردیت خویش را به عنوان یک جایگاه مستقل از دست بدهد. هدف مفروض ما ایستادن در بارگاه عظیم ذات و مطرح کردن سوالی ست که نشان از شرف انسانی ما دارد. شرفی که در طی سالیان متمادی از یادها رفته است. هر چند که در امورات حقیر و کوچک، خود را با شرف می یابیم. اما کدام شرف در مقابل پدیده های کوچک لکه دارمی شود؟ آیا جهل برای ما شرفی باقی گذاشته است؟ انسانی که با اندیشه بیگانه است، با حس کردن کدامین شرف، از حیوان خطاب شدن به خشم می آید؟!! شرف اصلی ما برباد رفته است از کدام شرف حرف می زنیم؟ ما دیگرآن انسانی که هدف خلقت بود و به حکم اندیشه اش، برتر از حیوان، نیستیم. آن چه ما را از حیوان ممتاز می گرداند، لباسی ست که به تن داریم و این لباس را با پول می خریم. پول زاییدۀ تمدن ماست و تمدن نیز از وجود جماعت است. پس شرف و افتخار ما به جمعی زندگی کردنمان می باشد. پس حق داریم که به حرف مردم این قدر اهمیت بدهیم. چون تمامی هویتی ست که داریم. حق داریم که تمامی شرف انسانی مان را در جمع بجوییم. حق داریم که با خود بیگانه شویم و به دامان هر گونه تظاهری، مادی یا غیرمادی، پناه ببریم. حق داریم نیروهای زاینده و قدرتمندی را که برای خلقت درونی نیاز داریم، به شهوت جنسی، حرص و طمع، حسد، خودستایی و وابستگی مبدل سازیم. آیا حیوان نیز چون ما به زندگی جمعی، که جایگزینی برای عدم نیروی اندیشه است، پناه نبرده است؟ آیا حیوان ملبس و متمدن اشرف مخلوقات است؟ اگر این طور می باشد، پس تمدن هایمان را پیشرفته و پیشرفته تر سازیم و لباس های فاخرتری بپوشیم!!! انسان بی اندیشه ای که آن گونه ببیند، باید این گونه نیز باشد.
نیازی که در طی سال ها، در یک انسان جمع می شود، مانند پولی ست که پس انداز یک عمر زندگی ست. یادمان باشد که این نیاز را با رنج کشیدن بدست آورده ایم. شاید هر چیزی بتواند به نوعی بدون رنج حاصل گردد اما نیاز زایید
ۀ رنج است و رنج از دریدن گوشت و خونمان تغذیه می کند. از جگرهای سوخته، از قلب های پاره پاره، جان می گیرد. شایسته نیست که رنج بی حاصل بکشیم. به این قیمت گزاف، به حیوان، به روبوت تبدیل شویم. برای حیوان بودن، قیمتی بسیار کمتر از این باید پرداخت. ماهیت حیوانی ما فقط، به بقاء مادی، خوردن و خوابیدن اهمیت می دهد و همین برای وی کافی ست. احتیاجی به این همه درد و رنج ندارد. خصوصاً که با مرگ خاتمه می یابد. به خاطر خدا بیایید با خود کمی روراست باشیم. آیا زندگی اکثریت قریب به اتفاق ما، معطوف به خوردن و خوابیدن نیست؟ وقتی که خود را انسانی بسیار فعال و مفید می دانیم نیز همواره اعمالی را انجام می دهیم که به بقاء جسم ما می انجامد. کی و کجا کاری را صرفاً برای نفس برترمان انجام داده ایم؟ چه زمانی به علم، هنر، مذهب یا هر چیز دیگری پرداختیم؛ بدون اینکه رشد مادی، احترام اجتماعی، مقام و شهرت یا حتی بهشت مد نظرمان باشد؟ آیا تا به حال کاری را خالصانه برای خودمان، خود حقیقی مان که کسی جز ما از خواست هایش اطلاعی ندارد، انجام داده ایم؟ عموماً برای اجتماع و دیگری بوده است. عموم گرایش های ما به اجتماع، به این علت می باشد که از آن نیرو و اعتماد بنفس بگیریم تا ضعف فردیت مان را جبران و پنهان کنیم. خصوصاً در جوامع روح گرا، همیشه فردیت محکوم به فنا بوده است. در طول زندگی مان، که شاید چندین دهه باشد، آن چه خالصانه برای خویشتن خویش انجام داده ایم، خیلی کم و جسته گریخته است؛ بطوری که نمی شود آن را به حساب آورد. برعکس، فرزندانمان را به اطاعت از جمع و مرگ فردیتشان، تشویق و ترغیب می کنیم. با ژست پدران و مادرانی دلسوز و دانا، به آن ها می آموزیم که فقط به دنبال تاًمین مادی خویش باشند و اگرنتوانند از خود چیزی بدست آورند، همسرانی پول دار انتخاب کنند نه اهل علم و هنر زیرا اهل دانش و هنر، به فکر رفاه مادی خویش نیستند. پس ارزش بقایی آن ها کم است. معنای اصلی این عقیده این است: "آن ها حیوان نیستند و به درد ما حیوان ها نمی خورند." چرا مبلغان زندگی حیوانی هستیم؟ آیا انسانیت را دشوار یافته ایم؟ البته، از نگاه یک حیوان ،انسان و انسانیتش فقط به درد خودش می خورد. حیوان چه می داند که کمال عالَم آگاه، انسانیت است. او چه می داند که این کمال آگاه چه می کند و چه می تواند بکند. هر حیوانی که انسان را بشناسد، عشق انسان شدن از دلش بیرون نرود تا به آن دست یابد. عشق به ذات و اصل حیات، ما را از معدن به انسانیت کشانده است و انسانیت، برتر از انسان است. شاید در عالم معنا ارزش گذاری وجو د نداشته باشد و همۀ ماهیت ها دارای ارزشی برابر باشند، اما در عالم آگاهی فردی، مراتب، وجود غیر قابل انکاری دارند.
هر فردی که برای حفظ بقاء مادی خویش زندگی می کند، بداند که با مرگ همه را از دست خواهد داد. آن انسانی که خود را بسیار با درایت و عاقبت اندیش می بیند، تباهی عاقبتش را خواهد دید. چطورمی اندیشد؟ آیا زندگی را همین زندگی مادی می بیند که با مرگ از بین می رود؟ پس اعتقادش به معاد چه می شود ؟ چقدر این اعتقاد غیردرونی و عقیم است. این تضادی که در درون او دیده می شود، به علت عدم اندیشه است. اگر کمی می اندیشید ،درک می کرد که با توجه زیاد به مادیات و امنیت مادی، نمی تواند عاقبتش را ضمانت کند. نشان می دهد که آن گونه که فکرمی کرده، عاقبت نگر نبوده و تنها عاقبت مادی را می نگریسته است. عاقبت همراه با انسانیت، از زندکی مادی و ماده ،فراتر می رود. عاقبت اندیشی شاید، تسلیم خواست های ذات خویش بودن و اطاعت از تمامیت خویش باشد. نه اینکه از بخشی از وجودمان فرمان ببریم که با مرگ، به سرعت دستمان را، از آن چه که با رنج و خون جگر بدست آورده ایم، تهی می سازد.
مسلماً منظور این نیست که به مادیات بی توجه باشیم. چرا که بخشی از ما مادیست. اشتباه ما در نظر نگرفتن بقی
ۀ بخش های وجودمان می باشد. اشتباه ما عدم توجه به اولویت هاست. مانند کودکی که قبل از یادگیری حروف الفبا بخواهد، بخواند و بنویسد.





+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:56  توسط مونا  | 

ویکتور هوگو
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
منبع:http://pira.blogsky.com/
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:19  توسط مونا  | 

 

و اوست كه شما را زندگى بخشيد

سپس شما را مى‏ميراند و باز زندگى

[نو] مى دهد

حقا كه انسان سخت ناسپاس است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:15  توسط مونا  |